قهوه و شکلات تلخ

First Drink

 اولین مشروب و سال 83 تو بوفه دانشگاه خوردم.اول از بوفه دانشگاه براتون بگم! یه اتاق 4*5 بود با 15-20 تا صندلی و میز پلاستیکی و تا دلتون بخواد کثیف. سرگرمی بچه هم این بود که چایی میگرفتیم،بعد T-bag و پرتاب میکردیم میچسبید به سقف!!! خلاصه یه روز با روزبه و عرفان تو بوفه بودیم و خلوت هم بود که ییهو یه بطری رو میز ظاهر شد ، 500cc بیشتر نبود راستش هیچ احساس خاصی هم به من نداد ولی بالاخره دفعه اول هیجان و این چیزا جالبه! اون موقع که بلد نبودم، الان میگم به سلامتی همه رفقای با مرام

+   کسری ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳

شب نشینی تو محوطه 14 !

شب ساعت 9 اینا بود از شرکت رسیدم خونه، رضا ج زنگ زد که هستی بیام یه قوطی باهم بزنیم. چرا که نه! اومدم پایین جلو مغازه مهدی دیدم داش فرزام و رضا اونجان و نمیدونن چه بکنن! همون وقت رضا ج هم رسید و دیدیم خوب یه قوطی به کجای کی میرسه! پس فرزام پرید یه 700میلی گندم گرفت و نوشابه و چیپس و رفتیم محوطه 14 ! ساعت شده بود 12-1 و شروع کردیم. هوا خیلی سرد بود ما هم 4تایی سویتشرت کلاه دار پوشیده بودیم کلاه ها رو سرمون کلا منظره جالبی بود! خلاصه داستان تا 4 اینا ادامه داشت و تموم که شد زیادی شارژ بودیم.(اینو بگم فرزام اهل رقص و اینا نیست. اما یه آهنگ هست به اسم CCbaby گه اتفاقا خوانندش هم فرزامِ! جلو این آهنگ مقاومت نمی کرد!) منم آهنگ و گذاشتم و تصور کنید که 4 تا آدم گنده با اون لباسها و کلاه و اون آهنگِ جواد 4 صبح تو محوطه برقصن!

تازه خونه که خواستیم بریم رضا واسمون سورپرایز داشت! مرتیکه برگشته میگه من جیش دارم! گفتیم خوب خبرت برو کارتو بکن بیا! گفت نه همین وسط تازه شما هم بیان! بقیش و تعریف نمی کنم!!!!

+   کسری ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦

آبان 89 - علیرضا Break up

علیرضا زنگ زد:"خودتو برسون کافه من break up کردم ناراحتم باید دورم شلوغ باشه"!! با کامیار جایی بودیم و 1ساعتی طول کشید خودمونو رسوندیم و با علی نشستیم. حالش خیلی بد نبود، گفتم خوب بگو چی شده چرا آخه و اینا؟ گفت مسئله اینجوری بوده و باهاش به هم زدم! الانم 2ساعتی گذشته خوب شدم دیگه! گفتم خوب اون چطوری برخورد کرد؟

- "هنوز بهش نگفتم!"

علی پیش خودش با طرف cut کرده بود، 2ساعت هم ناراحتی کشیده بود، خوب شده بود و طرف روحش هم خبر نداشت !!!!!!!!!

 

+   کسری ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٦

شهریور 89 - آلاشت به لفور

کارن اومده بود واسه تعطیلات و من تازه با سجاد آشنا شده بودم. برنامه سفر ریخته بودیم واسه پیاده روی 2روزه آلاشت به لفور. اصل اون داستان تو وبلاگ شوالیه هست. اما آخرِ سفر وقتی بالاخره رسیده بودیم لفور، خسته و کوفته، ماشین نیومده بود دنبالمون و داشت مثل اسب بارون میومد. رفتیم بقالی یه چیزی خریدیم و بحث سر اینکه چیکار کنیم و چه جوری برگردیم و خیلی هم جدی. کارن تیشرت بی آستین تنش بود و واسه خودش تو یه عالم دیگه ای بود که ییهو یه پیرزنِ اومد بهش گفت "این چه لباسیه پوشیدی؟ خودتو بپوشون اینجا زن و بچه رد میشه" !! خودتون قیافه متعجب کارن و ماها رو که از خنده رو زمین پخش بودیمو تصور کنید! منظور طرف و اگه کسی فهمید به منم بگه !

+   کسری ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٠

مقدمه

خیلی وقته سعی میکنم یک سری از خاطره هام رو به یاد بیارم، یه بار که داشتیم با علیرضا مرور میکردیم دیدم یه چیزایی داره از یادم میره، شروع کردم به نوشتن. و خوب یه سری نوشته دارم و یه وبلاگ خالی!

بعضی نوشته ها اسم داره بعضی جای خالی، از آدمهایی اسم میبرم که میدونم مشکلی ندارن با این کار یا کسانی هستن که خیلی وقته خبری ازشون نیست ولی اسم اونایی که ممکنه یه سری چیزا رو دوست نداشته باشن و خوب مسلما نمینویسم! البته فعلا، تا شامل مرور زمان بشه یا اون آدما دیگه مهم نباشن! ( این تیریپ ویکی لیکس بودا) !

و نکته مهم اینکه نوشته ها چیزایی هست که یادم مونده و ممکنه جزئیات و تاریخ درست و دقیق نباشه

 

+   کسری ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir